تبليغاتX
زمزمه های خاموش ( Silent whispers )

زمزمه های خاموش ( Silent whispers )
ادبی هنری اجتماعی  

 

مادر مهربانم میستایمت و به وجود مادری چون تو مهربان ، فداکار ، پرتلاش و دارنده همه خوبیها افتخار میکنم و امید وارم سایه مهربانت همواره  بر وجود همه ما بتابد چرا که تو نباشی زندگی معنای زندگی نخواهد داشت . عاشقانه دوستت دارم و این روز را که با نام زیبای تو معنا گرفته است به تو و همه مادران ایران زمین  تبریک میگویم  و همه این گلها رو تقدیم می کنم به تو و به همه مادران دوست داشتنی  که تنها گل خوشبوی زندگی ما هستید .

 

آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !


خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !

این جهان را گفتم :
هستی کون و مکان را گفتم : 

می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !

آن جهان را گفتم :
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی ؟
مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم !
آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !

روی کردم با بحر :
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر ، همه مادر گردی ؟
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره ای بیش نیم
طاقت و تاب و توان کم دارم !

صبحدم را گفتم :
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو ؟
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
گل لبخند که روید ز لبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت !
در بهشت دگری نتوان جست !
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر ، روح و روان کم دارم

کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !
قدرت شرح و بیان کم دارم !

در پی عشق شدم
تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود


[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 4:22 بعد از ظهر ] [ سارا ]

 

 

 

دیروز میگفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن

روی تخته خط بکش … گوشم را مکش

مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن

هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر

اما کنون ..

مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر


 مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان

***************************************


معلم عزیر! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق
را به من می آموختی،
دلم از گوهر کلمات خالی بود؛


تو مرا سرشار از واژه های روشن می کردی.
سال هاست که از آن لحظه های شیرین می گذرد،
ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده است.

آن زمان ها برایم از دانایی می گفتی و محبت را به من می آموختی.
من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم از قدم برمی داشتم، تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه و لغزش گاه های زندگی نیفتم.

من امروز به احترام نامت قیام می کنم و در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم.

می خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی اش
حک کنم.ورق هاى دفتر من سیاه مى شوند و گیسوان تو سپید
من قد مى کشم تا تو نفس مى کشى...

هر روز
در تو پیامبرى بامن سخن مى گوید
که چشم هایش از بى خوابى سُرخ اند
آه!

در کلاس درس تو
حتى تخته سیاه روسفید شد
من هنوز شرمنده...

چقدر خسته ات کردم...

گر دستم را به دستان تو نسپارم، در جاده سنگلاخ جهل، به کدام دستاویز
متوسل شوم؟
با تو، هواى سرزمین دانش هرگز ابرى نیست. آفتاب بى دریغ، معلم!

عشق، معلم است و معلم، عشق. خوشا آن که عاشق شود!
بهترین معلم، همان است که در کلاس نگاهش میان ذهن و دل دانش آموز، طواف مى کند.

پایت را همیشه جاى پاى معلم بگذار؛ او راه را اشتباه نمى رود.
کسى که براى معلم خود بهترین شاگرد باشد، روزى براى شاگرد خود بهترین معلم خواهد بود.

معلم بى مهر، جهاد خود را تباه مى کند.
آموزگار خوب، حتى نگاهش را بین شاگردان خود به مساوات تقسیم مى کند.

همه جا مى تواند کلاس درس باشد و همه آدمیان براى یکدیگر، معلم.
آموزگارى که سینه اش لبریز از دانش و حقیقت است، پیراهنش بوسیدنى است.

آموزگار حقیقى، غم هایش را پشت در جا مى گذارد و با لبخند وارد کلاس درس مى شود.
آموزگارم! اگر تو نبودى، کابوس شب هایم به رنگ سؤالاتِ بى جواب بود.

زنگ مدرسه، اذانِ شتافتن به آستان مقدس معلم است.
هر گیاه دانش که سر از خاک برمى آورد، ابتدا به تو سلام مى کند.

هر انسانى که به دنیا مى آید، بارى بر دوش معلمان زمین افزوده مى شود.
آن چه معلم روى تخته سیاه مى نویسد، کمترین چیزى است که از او مى آموزیم.

نهایت آموختن معلم، رفتار اوست.
معلم خوب، ابتدا خوب زندگى کردن را به شاگرد مى آموزد و پس از آن، خوب درس خواندن را.

عاقبت، روزى تخته سیاه ها زبان مى گشایند و خستگى قرن هاى معلم را شهادت مى دهند.
معلم، لقمه هاى دانش را با دستان خویش، در سفره ذهن دانش آموزان مى گذارد.

عشق با تو آغاز شد.

کلاس خاطره ها با یاد تو جان گرفت.
تو در سپیدی برگ های دفتر دلمان جریان داری.

تو بودی و کوله باری از مهر؛
ما بودیم و تشنگی در وادی محبّت تو ما بودیم
و خانه های دلمان در آستانه چلچراغی از مهربانی ات.

بر لبت باران نور بود و دل ما کویر تاریکی؛
قطره قطره بر سطح ترک خورده زمین دلمان باریدی
و علم در ما جوانه زد.

نگاهت، مکتب عشق بود و ما مکتب نشین چشم هایت بودیم.

ما دست در دست تو نهادیم تا راه پرپیچ و خم زندگی
را با تو گام برداریم.

دل به دل ما سپردی و گرمای وجودت را در سرمای تمام فرازها و نشیب ها همراهمان کردی تا در یخ بندان جهالت، در جا نزنیم.

چراغ دانشی که در دست ماست،
روشنایی از تو دارد، معلّم!

معلم عزیر! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق
را به من می آموختی،
دلم از گوهر کلمات خالی بود؛

تو مرا سرشار از واژه های روشن می کردی.
سال هاست که از آن لحظه های شیرین می گذرد،
ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده است.

آن زمان ها برایم از دانایی می گفتی و محبت را به من می آموختی.
من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم از قدم برمی داشتم، تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه و لغزش گاه های زندگی نیفتم.

من امروز به احترام نامت قیام می کنم و در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم.

می خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی اش

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:17 بعد از ظهر ] [ سارا ]

خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
فرشته ای ظاهر شد و گفت:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!
خداوند پاسخ داد :  دستور کار او را دیده ای
اوباید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته و قلب شکسته را درمان کند.
او باید  شش جفت دست داشته باشد!!!
 
فرشته از شنیدن این حرف مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند !
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
 
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد : این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید !
خداوند فرمود : نمی شود! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند  و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد  فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
 
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
فرشته متاثر شد  : شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا حیرت انگیزند ... 
زن ها قدرتی دارند که همه را متحیر می کند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
 
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند
در مرگ یک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند.زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

و خداوند بزرگ  ، دانای اسرار است  

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 4:38 بعد از ظهر ] [ سارا ]

خدا

تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود

تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد

با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد

تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند

وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود

و تنها سلطانی است که با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن

 

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 4:24 بعد از ظهر ] [ سارا ]
چقدر سخته که خدا انسان رو به حال خودش بزاره . چقدر زجر آوره  که روت نشه خدا رو صدا بزنی و  هولناکتر زمانیه که وسعت تنهایی ات به مرز از دست دادن خدا برسه ( خدایا منو تنها نزار ) اگر چه سخت مجرم و گناهکارم و شرمنده . اما با تمام بدی هام  دوستت دارم و همه امیدم به کرم و بخشش و بزرگواری توست . 
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 3:27 بعد از ظهر ] [ سارا ]
دعا....

دست های کوچکش


به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد


التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟


و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....



آرزویی کن


گوشهای خدا پر از آرزوست و

دستهایش پر از معجزه

آرزویی کن

شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد . .
 


چگونه می شود از خدا گرفت


چیزی را که نمی دهد ؟!!


می گویند قسمت نیست ، حکمت است...


من قسمت و حکمت نمی فهمم


تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!

 
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ سارا ]
خدایا…



کودکان گلفروش را می بینی؟


مردان خانه به دوش …



دخترکان تن فروش...


مادران سیاه پوش...


کاسبان دین فروش...


محرابهای فرش پوش...


پدران کلیه فروش...


زبانهای عشق فروش...


انسانهای آدم فروش...


همه رامیبینی ؟


می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم


دیگرزمینت بوی زندگی نمیدهد!!

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ سارا ]

دلم برای کودکیم تنگ شده....


برای روزهایی که باور ساده ای داشتم


همه آدم ها را دوست داشتم...


مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم


مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...


... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم


از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم


تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !


دلم برای کودکیم تنگ شده ...


شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:43 قبل از ظهر ] [ سارا ]

سلام به همه مهربانانی که  دوستشان دارم

سلام به خدای خوب و مهربونم که با تمام بدیها ، ُ کوتاهی ها و کم کاری ها و گستاخی هام  باز هم بهم فرصت داد که این سال و به این لحظه برسونم  .

سلام به مادرم که همه وجودمه که یک سال متوالی رو با همه خامی و بچگی من گذروند اما باز هم مهربانی و گذشت و صبر و  همواره سرلوحه رفتارش بود .

سلام به خواهر و برادرام که  بهشون افتخار میکنم و  و این سال اگر چه کاستی هایی داشتم اما  با تمام وجود دوستشون دارم و داشتم و خواهم داشت .

سلام به دوستان و همکارانم  که برام محترم هستند و یک سال رو با مشغلاتی که داشتیم  به خوبی و خوشی سر کردیم و گذروندیم .

و سلام به سال نو که در راه است .

امیدوارم سال نو سالی باشه که همه عزیزانم سلامت و تندرست و  خوشبخت باشن و در کنار همشون بتونم لذت با هم بودن و لذت زندگی رو درک کنم .

سال نو به همتون مبارک و میمون 

همتون و دوست دارم

 

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ سارا ]

 

خدایا برمن منت نه که ریسمان بندگی ات همواره آذین گردنم باشد

خدایا عنایتی کن که اگر تنهایم تنهایی را در خود احساس نکنم

خدایا نگذار شعله سوزان حس یکه بودن فریادی از من براورد که  شیطان را بیدار کند

خدایا مرا رها مکن و بگذار حس زیبای با تو بودن و تو را داشتن 

برایم حصار محکمی شود که تنها یاد و نام تو  فرمانروایش باشد .

خدایا مرا در کنار گیر چرا که سایه تو بر وجود تنهایم با تمام نداشته هایم  برابری می کند .

******************************

Saras  whispers to God

My God   Oblige to me    that   Gay slave  String  be   decorated  My neck   Always          
My God   Attention to me  until if  im alone don’t   feel  this aloang

My god  don’t let  that   Flame burning  feeling  Only being   Makes me cry  To wake the devil

Do not leave me and let me be with you and  beautiful feeling  of having  you ، become   Sturdy fence that your name  be  his  King

Put me in your refuge. Because your shadow is Equal  whit  all  I have  

 

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 9:39 قبل از ظهر ] [ سارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدایا دست مرا رها مکن چرا که اگر رهایم کنی شرمنده ات میشوم . پس بگذار با تو باشم و تو نیز همیشه همراه لحظه هایم باش . خدایا نا امیدم مکن چرا که پایان امید، پایان تو را داشتن است . پس ای مهربانم رهایی و نا امیدی را به این حقیرت نچشان تا همواره طعم شیرین با تو بودن لذت لحظاتم باشد.
امکانات وب